ابری ماه را نصف می‌کند

ابری ماه را نصف می‌کند، بونوئل آرام آرام به سیگارش پک می‌زند، تیغی را که در دست دارد تیز می‌کند. نگاهی به آسمان می‌اندازد، بعد با انگشتانش پلک‌های زنی را باز کرده و تیغ را نزدیک می‌برد، و در یک حرکت سریع مردمکِ چشمِ زن را می‌شکافد. آنجاست که بینایی جریان می‌یابد. در این بینایی نازارین را می‌بینم که چگونه همراه دو زن -به قول فوئنتس «دو سانچوپانزای دامن پوش»- سیر و سلوک خودش را آغاز می‌کند تا بینشِ اصلی سورئالیست‌ها، همان وحدتِ دوباره‌ی اضداد شکل بگیرد. وحدتی که در بیشتر فیلم‌های بونوئل دیده می‌شود. آنجا که شمعون قدیس در سکانس پایانی شمعون صحرا با شیطان٬ که این بار به ظاهر دخترِ جوانی در آمده در باری می‌نشیند و به موسیقی راک گوش می‌دهد. یا آنجا که ویریدیانای نوایمان که در راه مسیح می‌کوشد تا مستمندان را با دعا و پاکدامنی نجات دهد توسط آنها مورد تجاوز قرار می‌گیرد و در سکانس پایانی فیلم همراه پسر عموی قمارباز خود و مستخدمه‌ی شهوترانش می‌نشیند تا ورق بازی کند. «بونوئل پارادوکس کسانی را که در عین شکست پیروزند نشان می‌دهد.» شخصیت‌های مهم فیلم‌های او همه دارای نوعی خلق‌وخوی مذهبی بدون یقینِ مذهبی هستند که در آخر مثل کشیش نازارین ایمان‌شان را به خدا از دست می‌دهند. گویی می‌خواهد بگوید تنها انسان است که می‌تواند انسان را نجات دهد. همان‌گونه که در پایان درخشان «نازارین» می‌بینیم: آنجا که نازارین ابتدا از گرفتن آناناسی که زنی روستایی به او می‌دهد سرباز می‌زند، اما سرانجام می‌پذیرد. یا در سکانس درخشان دیگری که نازارین بر بالین دخترِ بیماری در روستایی طاعون زده سعی می‌کند در آخرین لحظاتِ زندگیش او را وادار به توبه کند و نام خدا را بر زبان آورد، اما دختر به جای توبه کردن نام معشوقه‌اش را تکرار می‌کند و می‌گوید: خوان، خوان را به من بده، بهشت را نمی‌خواهم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *