که آفتاب روزی…

۱- همان‌طور که می‌شود در کتابی روئیدن خود را تماشا کرد در کتابی هم می‌توان نابودی خود را دید. تاریکی را لمس کرد. از خود ترسید؛ از چیزی که بوده‌ای، از چیزی که هستی، از چیزی که خواهی بود. از بی‌میلی مفرط به تغییر، از میل به هیچ، از آینده‌ای که راسِ مقررش تباهی‌ست.

۲- حالا کتاب را به پایان رسانده‌ای، حالا کتاب را بسته‌ای، حالا آگاهانه ادامه می‌دهی، ادامه را ادامه می‌دهی، می‌خندی، بلند می‌خندی؛ به چیزی که بوده‌ای، به چیزی که هستی، به چیزی که خواهی بود. به پایانی که پایانی نیست، به صفحاتی که هنوز در تو ورق می‌خورند، به جذابیتِ پنهانِ یک «او»

۳- قسم به انظار عمومی، قسم به رنج‌های ورتر جوان، قسم به خصوصیِ لبخندت، که آفتاب روزی که آفتاب روزی که آفتاب روزی بدتر از آن روزی که تو رفتی غروب نخواهد کرد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *