مکافات بازی

احتمالا درصد کمی از مردم جهان به دیدن بازی فوتبال علاقه ندارند و من جزو آن درصد هستم. دوران نوجوانی از نداشتن علاقه‌ام احساس خوبی نداشتم. حتا سعی می‌کردم آن را بروز ندهم. بارها تلاش می‌کردم بتوانم یک بازی را کامل ببینم. نمی‌شد. کلافه می‌شدم. درس تربیت بدنی هم در تمام دوران تحصیل علل‌الخصوص دوران دانشجویی برایم مکافات بود. یادم می‌آید برای امتحان درس تربیت بدنی باید با سر توپ را به طرف دروازه می‌انداختیم. یکی از دانشجویان توپ را طرفم انداخت و من هد زدم. هنوز هم با یادآوری آن هد چنان احساس حقارت می‌کنم که بر خود می‌لرزم.
برعکسِ نداشتن علاقه‌ام به بازی فوتبال عاشق خواندن درباره‌ی آنم. بارها هم سعی کرده‌ام درباره‌‌اش بنویسم. حتا دوست دارم کاراکتر یکی از داستان‌هایم بازیکن فوتبال باشد. از عجایب روزگار برای من شدت علاقه‌ی تنی چند از نویسندگان محبوبم به فوتبال است. از جمله «آلبر کامو» که روزگاری گفته بود بهترین درس‌های اخلاقیات را نه در کلاس‌های درس دانشگاه، بلکه در میدان‌های بازی فوتبال آموخته است. «یوسا» یادداشتی دارد درباره‌ی جام جهانی ۱۹۸۲ که از قضا آن را با همین جمله‌ی کامو آغاز کرده است. در بخشی از یادداشتش به حرف‌های یکی از دوستانش اشاره می‌کند درباره‌ی سرشت اروتیک فوتبال:
گُل مثل انزال است که بازیکن، تیم، زمین فوتبال، کشور، و کل بشر از راه آن ناگهان نیروی حیاتی خود را تخلیه می‌کند. بازی فوتبال هر کشور شبیه طرز عشق‌بازی آن است. تاکتیک‌ها و شگردهای بازیکنان در میدان چیزی نیست جز بدل و جانشین رسوم و تخیلات شهوانی ملی. مثلا بازیکن برزیلی کشدار و مغازله‌ای بازی می‌کند، بیش از آن‌که به توپ لگد بزند، به لطافت نوازشش می‌کند. دوست ندارد از آن جدا شود، و به جای آن‌که توی تور پرتابش کند، ترجیح می‌دهد خودش هم با او برود توی تور. بر عکس آن، بازیکن فوتبال روسی غمگین و افسرده و خشن است، و مستعد طغیان و غیرقابل پیش‌بینی و متضاد. رابطه‌اش با توپ رابطه‌ی آن عشاق اسلاو را با معشوقه‌ها به‌خاطر می‌آورد که مالامال از شعر و اشک است و به شلیک هفت‌تیری ختم می‌شود.
تصویر: فوتبال فلاسفه. فیلمی کوتاه و طنز، کاری از گروه مونتی پایتون. فوتبال یونان و آلمان. بازیکنان آن فلاسفه‌ی این دو کشورند. از سقراط و افلاطون گرفته، تا هگل و نیچه. داور هم کنفوسیوس. با سوت داور بازیکنان دو تیم شروع می‌کنند به فکر کردن. و تازه یک دقیقه‌ مانده به پایان بازی است که با فریاد ارشمیدش: «یافتم» بازی جان می‌گیرد. 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *